لنگه کفشم
مهشید .ح.طهرانی
یک لنگه از کفشهایم اینجاست،سیاه ،با نوک تیز و دکمه ای طلایی
در انزوای جا کفشی به لنگه دیگرش فکر می کند
از وقتی زیر ماشین رفت له و بی مصرف شد و دیگر کسی نخواستش!
کمی بعد هم گم شد .شاید هم گمش کردند از روی عمد!
حالا تنها ست هرجا که می رود، و حسرت می کشد وقتی یک جفت کفش را جلوی در می بیند ...
|
نظرات 63 | 11:44 PM یکشنبه، 23 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: نويسان | موضوع: داستان کوتاه