به وبلاگ من خوش آمدید


نويسان













لنگه کفشم

مهشید .ح.طهرانی 

 

یک لنگه از  کفشهایم اینجاست،سیاه ،با نوک تیز و دکمه ای طلایی     

در انزوای جا کفشی به لنگه دیگرش فکر می کند

 از وقتی زیر ماشین رفت له و بی مصرف شد و دیگر کسی نخواستش!

کمی بعد هم گم شد .شاید هم گمش کردند از روی عمد!

  حالا تنها ست هرجا که می رود، و حسرت می کشد وقتی یک جفت کفش را جلوی در می بیند ...

 

| نظرات 63 | 11:44 PM یکشنبه، 23 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: نويسان | موضوع: داستان کوتاه


 

نی لبک کوچک

ژیلا تقی زاده-پاییز87

   فردا صبح بودکه پژاره از راه رسید؛ با چمدانی سنگین و آماده ی همکاری با آقای مهراندیش، دوست پدرش. نگاه متعجب او را گذاشت پای این که لابد باورش نشده دختربچه ی آن سال ها این قدر بزرگ و خانم شده. بزرگ آن قدر که آمده به این شهر کوچک مرزی برای شروع به تجارت و واردات . این را پدرش با نامه از مهر اندیش خواسته بود.پژاره از این سفر راضی بود. تا به حال سمن دشت را ندیده بود.

ادامه مطلب| نظرات 2 | 12:16 AM شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: نويسان | موضوع: داستان کوتاه


 

جمعه

افروز ضیایی-پاییز 87

 

    زمینه ی کدر شیشه که پایین میرفت شفافیت جوب پر از لجن با هوایی که نباید اونقدر سرد باشه تو چشم آدم می خورد. خودمو قانع می کنم که اونا لجن نیست، آشغال چیپسه.. مهشید به طرف عابر بانک میره و من منتظرم که علامت بده این یکی هم خرابه .

 

ادامه مطلب| (نظر بدهید.) | 12:12 AM شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: نويسان | موضوع: داستان کوتاه


 

قفس

مرتضی-الف-زمستان87

 

داشت از کنار پرنده فروشی می گذشت

پرنده ی سفید با شدت به میله ها خورد

 تنش لرزید.

_اقا این پرنده چنده؟

برو پسر نمی تونی بخریش

به جاش برات کار میکنم

وتا آخر عمر قفس  ساخت 

 

| (نظر بدهید.) | 12:10 AM شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: نويسان | موضوع: داستان کوتاه


 

لالایی

محمد رضا عرفانی

مهر- 87-  لواسان

 

    تلفن یک بار زنگ زد. پرنده در قفس به تب و تاب افتاده بود. اکسیژن ساز آکواریوم پیوسته کار می کرد. تلفن دوبار زنگ زد .ماهی های کوچک تر داخل صدف بزرگ می شدند. اکسیژن به شکل حباب روی سطح آب پخش می شد. تلفن سه بار زنگ زد. پرنده در قفس بی تاب شده بود. موتور یخچال به کار افتاد. اکسیژن ساز آکواریوم، هم چنان حباب می ساخت.

  

ادامه مطلب| (نظر بدهید.) | 12:06 AM شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: نويسان | موضوع: داستان کوتاه


آسانسور

افروز ضیایی- تابستان87

 

    يادمه از بچگي از آسانسور بدم مي اومد.آدم خيال مي كنه افتاده تو يه جعبه كوچيك و هيچ غلطي نمي تونه بكنه . مثه وقتايي كه تو اتاقم مي افتادم زمين . صداي مامانم تو گوشمه:« پنجره رو باز كن اتاق بوي مرده گرفته»

  

ادامه مطلب| (نظر بدهید.) | 12:04 AM شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: نويسان | موضوع: داستان کوتاه